۲۲ بهمن روز شکست دشمن بر همگان مبارک

روز به روز داريم جلو ميريم امروز تاسوعا و فردا عاشورا
امروز روز پسر ام البنين(س) هست و همه روزها
امروز روز وفاي عباس بن علي به خدا به رسول خدا به اولياي خدا و به مردم خدا است
عباس قرآن عليه اولين آيه اين قرآن«اخواه ادرك اخاك»بود
اسم عباس اسميه كه با شنيدنش بايد خجل شد چون كه عباس خداي عشق بازيست خداي دلبري و دلنوازيست


وسط سينه من نوشته بين الـــــــــــــــــحرمين
نصف قلبم با ابالفضل نصف ديگش با حسين
عباس جان
اگه تو ردم كني بازم به دنبــــــــــــــال توام
ميدونم بدم ولي آقــــــــــــــــا بدون مال تو ام
يا ابوفاضل به حق زينبت قسم نه عقلم كار ميكنه نه دستم
اما اينو ميگم
يا صاحب فضل بزار بگن منم كافرم بزار بگن منم مرتدم
چون كه ميدونم خدا عادله چون كه ميدونم تو عادلي پس ميگم
هركسي را بهر كاري ساختند
تا ابد ديونگـــــــــــــــي كار منه
با بهشتت كــــــــــار ندارم اي خدا
چون عبــــــــاس بن علي يار منه
من عباســــــــي مذهبم دارم چه غم
مادرش زهـــــــــــــــــــــــرا خريدار منه

فردا عــــــــــــــــــــــــــــــــــاشورا است
فردا روزيه كه رگ رگ قرآن ناطق از هم باز ميشه
اونموقه ما ميآيم براي كسايي كه قرآن ناطق رو
قبول ندارند دل ميسوزونيم

حسين اي يار شيرينم
حسيـن اي يار ديرينم
دو عــالم را زكـف دادم
فقط روي تــــــو را بينم

سگ او او كن كوي حسينـــــــــم
مزن بر دل كه نور ز هستي هست
كه پيش چشم بيمــــــــــــــــــــارت بميرم
قدح پر كــــــــــن مرا از دولت عشق
زكـــــــــاتم ده كه مسكين و فقيرم
اگـرآيد هزاران يوسف از راه
حسين ابن علي همتا نداره

خدايا بحق حسين از گناهان همه در گذر - راه حسين را سرلوحه زندگي ما بگذار براي رسيدن به خودت
خدايا ظهور امام عصر را نزديك بفرما - خدايا حق مظلوم را از ظالم بگير
الهي در روز جزا ما را شرمنده رسول خدا علي بن ابيطالب و فاطمه زهرا و اهل البيت رسول الله نگردان
خدايا به حق قرآنت در روز قيامتت مرا خاك پاي عباس قرارده 
خدايا ، بنده اي درد آ شنايم
بسر افتاده اي بي دست وپايم
ز غمها سينه ام درياست، دريا
گواهم گريه هاي هايهايم
به در گاه تو مي نالم به زاري
مرا بگذار با اين ناله هايم
مرا در آتش عشقت بسوزان
مكن زين شعله ي سركش رهايم
از اين آتش، دلم را شعله ور كن
بسوزان، سوز دل را بيشتركن
به آه در گلو بشكسته، سو گند
بسوز سينه هاي خسته سوگند
به غم پرورده ي محنت نصيبي
كه در خون جگر بنشسته، سوگند
به اشك مادري كز داغ فرزند ـــ
فرو ريزد برخ پيوسته سوگند
به بيماري كه در هنگامه ي مرگ ـــ
برآيد ناله اش آهسته ، سوگند
به آن برگشته ايام نگون بخت

دستي افشان، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد،
هر قطره شود خورشيد
باشد كه به صد سوزن نور، شب ما را بكند روزن روزن.
ما بي تاب، و نيايش بي رنگ.
از مهر لبخندي كن، بنشان بر لب ما
باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو.
ما هسته پنهان تماشاييم.
ز تجلي ابري كن، بفرست،كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوري بشكافيم، باشد كه بباليم و
به خورشيد تو پيونديم.
ما جنگل انبوه دگرگوني.
از آتش همرنگي صد اخگر برگير، بر هم تاب، برهم پيچ:
شلاقي كن،و بزن بر تن ما
باشد كه ز خاكستر ما، در ما، جنگل يكرنگي بدر آرد سر.
چشمان بسپرديم، خوابي لانه گرفت.
نم زن بر چهره ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم، و شود سيراب
از تابش تو، و فرو افتد.
بينايي ره گم كرد.
ياري كن، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد كه تراود در ما، همه تو.
ما چنگيم: هر تار از ما دردي، سودايي.
زخمه كن از آرامش ناميرا، ما را بنواز
باشد كه تهي گرديم، آكنده شويم از والا « نت » خاموشي.
آيينه شديم، ترسيديم از هر نقش.
خود را در ما بفكن.
باشد كه فرا گيرد هستي ما را، و دگر نقشي ننشيند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته كن از بي شكلي گذران از مرواريد زمان و مكان
باشد كه بهم پيوندد همه چيز، باشد كه نماند
مرز،كه نماند نام.
اي دور از دست! پر تنهايي خسته است.
گه گاه، شوري بوزان
باشد كه شيار پريدن در تو شود خاموش


2) دعای پدر و مادر در حق فرزند. فرزندان باید سعی کنند که پدر و مادرها آنها را نفرین نکنند.
3) دعای مومنین و مومنات درحق همدیگر.
4) کسی که پشت سر کسی را دعا کند. مثلاً شما كه پشت سر من دعا کنید.
دعای دیگری هم هست که رد نمیشود: دعای مظلوم که درباره ظالم کند. خدا خطاب کند به عزت و جلالم قسم، انتقام تو را خواهم گرفت گرچه قدری بگذرد.


يا رحمان
...چشمانم دير گاهي است که با لبخند گاه و بي گاه لبهايم غريبه شده
نمي دانم چرا هر زمان که در مقابل آينه به زلالي چشمانم چشم مي دوزم غم غريبي بر دلم
چنگمي اندازد .
خداوندا
شايد دوريم از تو باعث ايجاد اين غم ژرف در روحم شده باشد ...نمي دانم ..
تمام تلاشم براي غلبه بر اين غم عميق بيهوده است و روز به روز عمق خطوط غم در چهره ام
افزون مي گردد .
تقريبا به اين مهمان ناخوانده عادت کرده ام طوري که اگر لحظه اي با شادي و لبخند دوستان به
کناري رانده شود جاي خالي اش را به وضوح احساس مي کنم .
خداوندا
معبود من
تو که هميشه و همه وقت با من بودي حتي وقتي که من با تو نبودم
تو که مي داني از من بيشتر از خودم
کمکم کن
ديگر طاقت دوري از تو را ندارم
خداوندا
مرا در حريم ملکوتي ات جايگاهي هست؟؟؟؟؟

نزديک ترين نقطه به خدانزديک ترين لحظه به اوست،
وقتي حضورش را درست توي قلبت حس ميکني،
آنقدر نزديک که نفست از شوق التهاب بند مي آيد
.آنقدر هيجان انگيزکه با هيجان هيچ تجربه اي قابل مقايسه نيست
.تجربه اي که بايد طعـــمش را چشيد
.اغلب درست همان لحظه که گمان مي کني در برهوت تنها ماندي،
درست همان جا که دلت سخت مي خواهد او با تــــو حرف بزند،
همان لـــحظه که آرزو داري دستان پر مهرش را بر سرت بکشد،
همان لحظه نوراني که ازشوق اين معجزه دلت مي خواهد تاآخردنيا از ته دل
وبا کل وجودت اشک شوق بريزي وتا آخرين لحظه وجودت بباري
.نزديک ترين لحظه به خدا مي توانددر دل تاريک ترين شب عمرناخواسته تو
و يــا در اوج بـــزرگ ترين شــــــــادي دلخواسته تو رخ دهد
,مي تواند درست همين حالا باشد و زيباترين وقتي که مي تواند پيش بيايد
همان دمي است که برايش هيچ بهانه اي نداري
.جايي که دلت براي او تنگ است
.زيبا ترين لحظه ي عمر و هيجان انگيز ترين دم حيات همان لحظه باشکوهي است
که با چشم خودت خدا را مي بيني
.درست همان لحظه که مي بيني او با همه عظمت بيکرانش در قلب کوچک تـــــــو جا شده است
.همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس،
و نوراني و متعالي شدن حست را درک مي کني
.آن لحظه که مي بيني آنقدر اين قلب حقير ارزشمند شده است
که خدا با همه عظمت بيکرانش آن را لايق شمرده و بر گزيده
.و تو هنوز متعجب و مبهوتي
که اين افتخار و سعادت آسماني چگونه و ازچه رو از آن تو شده است
و اين را هميشه بـــــه يــــاد داشته باشيد
...

ای نفست یار مدد کار ما ...... کی و کجا وعده دیدار ما؟
دلم را آذين بسته ام براي آمدنت ، براي تو که همراه سپيده مي آيي و هزاران چشم منتظر، آمدنت را لحظه مي شمارند.
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
اَللّهُمَّ یا حَمیدُ بِحَقِّ مُحَمَّد
یا عالیُ بِحَقِّ عَلی
یا فاطِرُ بِحَقِّ فاطِمَه
یا مُحسِنُ بِحَقِّ حَسَن
یا قَدیمَ الإحسانُ بِحَقِّ حُسَین عَلَیهِمُ السَّلام
اِلهی بِاَخَصِّ صِفاتِکَ وَ بِعِزِّ جَلالِکَ وَ بِاَعظَمِ اَسمائِکَ
وَ بِعِصمَتِ اَنبیائِکَ وَ بِنُورِ اَولیائِکَ وَ بِدُعآءِ صُلَحائِکَ
وَ بِمُناجاتِ فُقَرائِکَ وَ بِدَمِ شُهَدائِکَ
اَسئَلُکَ زیادَﺓً فِی العِلمِ وَ صِحَّةً فِی الجِسمِ وَ بَرکَةً فِی الرِّزقِ
وَ طُولاً فِی العُمرِ وَ تَوبَةً قَبلَ المَوتِ وَ راحَتاً عِندَ المَوتِ
وَ مَغفِرَةً بَعدَ المَوتِ وَ نَجاةً مِنَ النّارِ وَ دُخُولاً فِی الجَنَّةِ
وَ عافِیَةً فِی الدُّنیا وَ الآخِرَةِ
اِنَّکَ عَلی کّلِ شَیءٍ قَدیر بِرَحَمَتِکَ یا اَرحَمَ الرّاحِمین

گوشه چشمم كه از اشك پر ميشه ميفهمم كه دستام باز تهي شده . دستایي كه اگه تو نخواي هرگز نمي بخشه. هرگز نميتونه ببخشه. اگه تو نخواي من نمي تونم. اما اگه اراده كني، من نميتونم نخوام! خداي من! خوب ميدوني كه وقتي آرزويي در دل بنده ات جوونه ميزنه، وقتي واسه به بار نشستن درخت آرزوش، در طلب قطره اي آب، چشم نيازو با آب دعا تر ميكنه، ديگه واسه اراده تو هم دير شده
.خدايا! آرزوهامو خوب ميدوني و ميشناسي. ميدونم كه ميدوني. ميدوني كه هر چی كردم، به شوق رضاي تو كردم. اما قفس بدگماني و سوء ظن بنده هات، بالهاي منو بسته و نيت نيكمو بي سرانجام باقي گذاشته. بزرگترين نعمتي كه از تو ديدم لذتيه كه از كمك و ياري به بندهات به من بخشيدی. آخه اگه قدرت اونو از من بگيري با دستای خالي چی کار كنم؟ به چه اميدي صبوري كنم؟ چقدر ناتوان شدم
... 
داستان درباره کوه نوردي است که ميخواهد بلندترين قله را فتح کند
.بالاخره پس از سالها آماده سازي خود ماجرا جوئيش را آغاز کرد .اما از آنجائئ که آوازه فتح قله را فقط براي خود مي خواست
تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود .
او شروع به بالا رفتن از قله کرد اما دير هنگام بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اينکه هوا تاريک تاريک
شد .سياهي شب بر کوه ها سايه افکنده بود و کوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود .
همه جا تاريک بود ماه و ستاره ها پشت ابرها گم شده بودند و او هيچ چيز را نمي ديد .
در حال بالا رفتن بود فقط چند قدمي با قله فاصله داشت که پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد
و به طرز وحشتناکي حس مي کرد جاذبه زمين او را در خود فرو مي برد.همچنان در حال سقوط بود ...ودر آن لحظات
پر از وحشت تمامي وقايع خوب و بد زندگيش به ذهن او هجوم مي آوردند
ناگهان درست در لحظه اي که مرگ را نزديک خود مي ديد حس کرد طنابي که به دور کمرش بسته شده او را به شدت مي کشد
ميان آسمان و زمين آويزان بود ...فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هيچ راه ديگري نداشت جز
اين که فرياد بزند ...
خدايا کمکم کن
ناگهان صداييي از دل آسمان پرسيد
از من چه مي خواهي ؟
خدايا نجاتم بده
آيا يقين داري که من ميتوانم تو را نجات بدهم ؟
بله باور دارم که مي تواني
پس طنابي را که به کمرت بسته اي قطع کن
لحظه اي در سکوت سپري شد و کوه نورد سرانجام تصميم گرفت که با تمام قو طناب را با تمام قوا طناب را بچسبد
فرداي آن روز گروه نجات گزارش داد که جسد يخ زده کوه نوردي پيدا شده ...در حالي که
از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محکم چسبيده بودند. فقط چند قدم بالا تر از سطح زمين
و شما چه طور چه قدر طنابتان را محکم چسبيده ايد
آيا مي توانيد رهايش کنيد؟
درباره تدبير خدا هيچ شک نکنيد .
هيچ گاه نگوييد او مرا فراموش کرده يا رها کرده است
هرگز فکر نکنيد او نگهبان شما نيست
و به ياد داشته باشيد که او هميشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد....


اي خدا ملاقاتت نور ديده ميخواهد
نيمه شب مناجاتت دل بريده ميخواهد
اي صفاي نجوايم وي يگانه مولايم
التجاي كوي تو اشك ديده ميخواهد
دانه دانه اشكم بين شبنم سرشكم بين
اين دل سيه، وصلت در سپيده ميخواهد
اي بهار فرجامم منكه خارم و خامم
گلشن بهارت را گل رسيده ميخواهد
شيعه با مناجاتش منتهاي حاجاتش
آبياري سرخ ياس چيده ميخواهد
روح زندگي زهراست جاودانگي زهراست
اين دلم دو عالم را زين عقيده ميخواهد
راز دل نياز عشق خواندن نماز عشق
حالتي مشابه با آن شهيده ميخواهد
هر غم و بلايش را ميخرم به جان اما
درك روضه هايش را غم كشيده ميخواهد
اي خدا قبولم كن شيعه بتولم كن
امتحان عشقت را برگزيده ميخواهد
با ابوتراب امشب ميكنم نوا يارب
عبد خسته زينب سر بريده ميخواهد
اي اميد افطارم وي نويد اسحارم
طلعت رشيدت را دل نديده ميخواهد


الهي، اي بر پا از اراده ات آسمانها، اي گسترده اننده زمينها، اي خرم
كننده بستانها اي نقاش گلشنها، اي كامل كننده نقصانها.
الهي، اي آشكار كننده پنهانها، اي آرايشگر گلستانها، اي بوجود آورنده
رنگها اي چهره نگار صورتها.
الهي، اي بيرون كننده منكران از ميدانها ، اي بخشنده جانها.
الهي، اي درمان كننده دردها، اي شوينده گناه از ديوانها اي علاج
نسيانها، اي حاكم آشكار و نهانها ، اي نازل كنننده واقعيتها.
الهي، اي حركت دهنده بادها، اي ريزنده بارانها، اي وجودم براي تو.
الهي، اي به هر دردي دوا، اي يادت شفا، اي بقلبم ضيا اي اجابت كننده دعا، اي
هستي را از تو صفا، اي مرا تكيه گاه و اميد ورجا.
الهي، اي بهرهستي فرمانروا، اي بدرگاهت سرذلت پارسا، اي منبع جود و عطا اي
نواي بينوا ، اي نگهدارنده ارض و سما.
الهي ، اي برطرف كننده رنج و عنا، اي حبيب قلب بي ريا اي بخشنده
گناه و خطا، اي وزنده بادصبا.
الهي، اي فرستنده انبيا اي گنج اوليا، اي عشقت كيميا.
الهي، اي زهر عيب و نقصي جدا، اي رحم كنننده بر پيرو برنا اي
شرمنده را از خون مكن جدا، بمن رحمت و لطف آر به روز جزا.
الهي، شب تاريك باطنم را به اشراق جمالت منور فرما، براي قلبم
روزي معنوي مقرر فرما، از خشنوديت خبر فرما، وجودم را براي
همگان با اثر فرما.
الهي، حياتم را پر ثمر فرما بر اين افتاده نظر فرما،احوالم خوشتر فرما.
الهي، عبادتم را بهتر فرما نيتم را برتر فرما، دلم را چون قمر منور
فرما، اين بنده ات را منبع خير و بي شر فرما، چراغ وجودم در انبور
عرفان و كرامت روشن فرما ، فراقم را به وصال مبدل فرما.
الهي، به اين گداي درگاهت از خزانه رحمتت صدقه اي مرحمت فرما
اي مبدا ، اي رحمت بي انتها، اي حقيقت بقا، اي همه موجودات عظمت
در فنا.
الهي، با یاد تو شادم و بدون یاد تو هیچ و پوچی ندارم با تو همه کس
هستم و بی تو هیچ کس

خداوند گاهي در خانه دل آدم را باز مي کند و خود را آشکارا نشان مي دهد.
اما به جا آورده نميشود
گاهي با ديدن يک غروب دل انگيز ويا يک روز غمبار پاييزي
ناگهان پنجره دلمان باز مي شود
امابر مي خيزيم و دوباره پنجره را ميبنديم
خداوند بارها و بارها در کنار ما و با ما گام بر داشته است
, نگاه در نگاهمان دوخته است
به ما لبخند زده است
دست خود را بر شانه هايمان گذاشته است
در اتاقمان نشسته است
با ما سخن گفته است
اما ما او را به جا نياورده ايم و گذشته ايم
او گاهي در سيماي يک دوست کتابي به دستمان مي دهد و مي گذرد
او با صد هزار جلوه بيرون مي آيد تا تو او را ببيني
اما...


می روم
تنها
به دور از هر چیزی که از تو دورم کند
باید بروم
در حالی که قدمایم را بر زمین محکم می کنم
دستان خالی از توشه اما پر از امیدم را به سوی تو دراز کرده ام
و نگاهم تنها به توست
دعایت را بدرقه راهم کن
ای مهربانترین مهربانان


بارالها
! 
چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند محیط آرام و بی صدا بود که می شد
به صحبت هایشان گوش داد.
اولی گفت : من صلح هستم . کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد
من مطمئنم که خاموش می شوم .
.لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش شد.
دومی گفت : من ایمان هستم . وجود من ضروری نیست پس چندان مهم نیست
که من روشن باقی بمانم .
سخنش که به پایان رسید. نسیم ملایمی وزید و خاموش شد.
شمع سومی با ناراحتی گفت :
من عشق هستم . وتوان زنده ماندن را ندارم . مردم مرا به کناری نهاده اند
و از اهمیت من بی خبرند آنها حتی فراموش می کنند که به کسی که به
ایشان از همه نزدیک تر است عشق بورزند .
زمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد.
ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت: چرا شما خاموش
هستید؟ شما باید همه روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد.
در این لحظه شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من می درخشم
می توانیم شمع های دیگه رو روشن کنیم . من امید هستم .
بدین ترتیب همه شمع ها دوباره روشن شدند.
امید*عشق*ایمان*صلح .
کودک با چشمهای خیس شمع امید رو برداشت و شمع های دیگه رو
روشن کرد


دعاى هفت هيكل از جمله ادعيه شريفه اى است كه هر كس آن را بخواند يا در نزد خود نگاهدارد خداوند تبارك و تعالى او را از غيبت و بدگويى مردمان نگاهدارد و دشمنان او را مغلوب نمايد و در بعضى از كتب زياد بر اين مطلب خواص و حسنه نوشته اند. این دعا را نوشته و همراه خود داشته باشید یا بر خواندن آن مداومت داشته باشید. یا علی
هيكل اول

بِِسْمِ اللّهِ الرًّحْمَن ِالرَّحيِمْ
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الاْوَّلِ قَبْلَ الاِْنْشاءِ وَ الاِْحْياءِ وَ الْآخِرِ بَعْدَ فَناءِ الاْشْياءِ الْعَليمِ الَّذى لا يَنْسى مَنْ ذَكَرَهُ وَ لا يَنْقُصُ مَنْ شَكَرَهُ وَ لا يَجيبُ مَنْ دَعاهُ وَ لا يَقْطَعُ رَجاءَ مَنْ رَجاهُ .
ستايش خاصّ خدايي است كه آغاز هستى پيش از پيدايش و زندگى است و پايان پس از فناء موجودات ، دانايى كه هر كه يادش كند وى را از ياد نبرد و نعمتش را از آنكه سپاس مى دارد نكاهد و نوميد نسازد آنكه او را بخواند و اميد اميدوارش را قطع نكند .
اَللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُكَ وَ كَفى بِكَ شَهيداً
اَللّهُمَّ ثَبِّتْنى عَلى دينِكَ ما اَحْيَيْتَنى وَ لا تُزِغْقَلْبى بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنى وَ هَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهّابُ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَعَلى آلِ مُحَمَّدٍ وَ اجْعَلْنى مِنْ اَتْباعِهِ وَ شيعَتِهِ وَ احْشُرْنى فى زُمْرَتِهِ وَوَفِّقْنى لاِداَّءِ فَرْضِ الْجُمُعاتِ وَ ما اَوْجَبْتَعَلَىَّ فيها مِنَ الطّاعاتِ وَقَسَمْتَ لأهْلِها مِنَ الْعَطاءِ فى يَوْمِ الْجَزاءِِ اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ .
خدايا تا مرا زنده نگاه دارى بر دين خويش ثابتم گردان و دلم را پس از آنكه راهنماييم كرده اى منحرف مساز و به من از نزد خود رحمتى بخشاى كه همانا تويى بخشايشگر و درود فرست بر محمّد (ص) و بر آلش و مرا از پيروان و شيعيانش قرار ده و در گروه وى محشورم كن و موفقم دار براى اداء فرائض جمعه ها و طاعاتى كه در آنها بر من واجب كردى و عطاهايى كه در روز جزا به اهل آن (طاعات و جمعه ها) قست كرده اى كه همانا تويى مقتدر فرزانه .
برگرفته از : كتاب مفاتيح الجنان
مرجع : سايت انديشه قم


خداوندا! مرا شايسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا در فقر و گرسنگي به دنيا مي آيند و ميميرند ؛ خدمت كنم
خدايا! امروز با دستهاي ما روزي عشق ،آرامش و سرور به آنها ببخش
خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛
تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم
آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم
آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم
آنجا كه لغزش و دروغ هست ،حقيقت بياورم
آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم
آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم
و آنجا كه اندوه است ، شادي منتشر كنم
خدايا! مرا موهبت آن عطا كنم تا به جاي آسودن به ديگران آسايش بخشم.
و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم
و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم
زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد
با بخشايش است كه بخشوده مي شويم
و با مردن است كه زندگي ابدي ميابيم
نيايش در مقام اعتراف و طلب توبه
وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السّلَامُ فِي الِاعْتِرَافِ وَ طَلَبِ التّوْبَةِ إِلَى اللّهِ تَعَالَى
اللّهُمّ إِنّهُ يَحْجُبُنِي عَنْ مَسْأَلَتِكَ خِلَالٌ ثَلَاثٌ، وَ تَحْدُونِي عَلَيْهَا خَلّةٌ وَاحِدَةٌ
يَحْجُبُنِي أَمْرٌ أَمَرْتَ بِهِ فَأَبْطَأْتُ عَنْهُ، وَ نَهْيٌ نَهَيْتَنِي عَنْهُ فَأَسْرَعْتُ إِلَيْهِ، وَ نِعْمَةٌ أَنْعَمْتَ بِهَا عَلَيّ فَقَصّرْتُ فِي شُكْرِهَا.
وَ يَحْدُونِي عَلَى مَسْأَلَتِكَ تَفَضّلُكَ عَلَى مَنْ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ إِلَيْكَ، وَ وَفَدَ بِحُسْنِ ظَنّهِ إِلَيْكَ، إِذْ جَمِيعُ إِحْسَانِكَ تَفَضّلٌ، وَ إِذْ كُلّ نِعَمِكَ ابْتِدَاءٌ
فَهَا أَنَا ذَا، يَا إِلَهِي، وَاقِفٌ بِبَابِ عِزّكَ وُقُوفَ الْمُسْتَسْلِمِ الذّلِيلِ، وَ سَائِلُكَ عَلَى الْحَيَاءِ مِنّي سُؤَالَ الْبَائِسِ الْمُعِيلِ
مُقِرٌّ لَكَ بِأَنّي لَمْ أَسْتَسْلِمْ وَقْتَ إِحْسَانِكَ إِلّا بِالْإِقْلَاعِ عَنْ عِصْيَانِكَ، وَ لَمْ أَخْلُ فِي الْحَالَاتِ كُلّهَا مِنِ امْتِنَانِكَ.
فَهَلْ يَنْفَعُنِي، يَا إِلَهِي، إِقْرَارِي عِنْدَكَ بِسُوءِ مَا اكْتَسَبْتُ وَ هَلْ يُنْجِينِي مِنْكَ اعْتِرَافِي لَكَ بِقَبِيحِ مَا ارْتَكَبْتُ أَمْ أَوْجَبْتَ لِي فِي مَقَامِي هَذَا سُخْطَكَ أَمْ لَزِمَنِي فِي وَقْتِ دُعَايَ مَقْتُكَ.
سُبْحَانَكَ، لَا أَيْأَسُ مِنْكَ وَ قَدْ فَتحْتَ لِي بَابَ التّوْبَةِ إِلَيْكَ، بَلْ أَقُولُ مَقَالَ الْعَبْدِ الذّلِيلِ الظّالِمِ لِنَفْسِهِ الْمُسْتَخِفّ بِحُرْمَةِ رَبّهِ.
الّذِي عَظُمَتْ ذُنُوبُهُ فَجَلّتْ، وَ أَدْبَرَتْ أَيّامُهُ فَوَلّتْ حَتّى إِذَا رَأَى مُدّةَ الْعَمَلِ قَدِ انْقَضَتْ وَ غَايَةَ الْعُمُرِ قَدِ انْتَهَتْ، وَ أَيْقَنَ أَنّهُ لَا مَحِيصَ لَهُ مِنْكَ، وَ لَا مَهْرَبَ لَهُ عَنْكَ، تَلَقّاكَ بِالْإِنَابَةِ، وَ أَخْلَصَ لَكَ التّوْبَةَ، فَقَامَ إِلَيْكَ بِقَلْبٍ طَاهِرٍ نَقِيٍّ، ثُمّ دَعَاكَ بِصَوْتٍ حَائِلٍ خَفِيٍّ.
قَدْ تَطَأْطَأَ لَكَ فَانْحَنَى، وَ نَكّسَ رَأْسَهُ فَانْثَنَى، قَدْ أَرْعَشَتْ خَشْيَتُهُ رِجْلَيْهِ، وَ غَرّقَتْ دُمُوعُهُ خَدّيْهِ، يَدْعُوكَ بِيَا أَرْحَمَ الرّاحِمِينَ، وَ يَا أَرْحَمَ مَنِ انْتَابَهُ الْمُسْتَرْحِمُونَ، وَ يَا أَعْطَفَ مَنْ أَطَافَ بِهِ الْمُسْتَغْفِرُونَ، وَ يَا مَنْ عَفْوُهُ أَكْثرُ مِنْ نَقِمَتِهِ، وَ يَا مَنْ رِضَاهُ أَوْفَرُ مِنْ سَخَطِهِ.
وَ يَا مَنْ تَحَمّدَ إِلَى خَلْقِهِ بِحُسْنِ التّجَاوُزِ، وَ يَا مَنْ عَوّدَ عِبَادَهُ قَبُولَ الْإِنَابَةِ، وَ يَا مَنِ اسْتَصْلَحَ فَاسِدَهُمْ بِالتّوْبَةِ وَ يَا مَنْ رَضِيَ مِنْ فِعْلِهِمْ بِالْيَسِيرِ، وَ مَنْ كَافَى قَلِيلَهُمْ بِالْكَثِيرِ، وَ يَا مَنْ ضَمِنَ لَهُمْ إِجَابَةَ الدّعَاءِ، وَ يَا مَنْ وَعَدَهُمْ عَلَى نَفْسِهِ بِتَفَضّلِهِ حُسْنَ الْجَزَاءِ.
مَا أَنَا بِأَعْصَى مَنْ عَصَاكَ فَغَفَرْتَ لَهُ، وَ مَا أَنَا بِأَلْوَمِ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَيْكَ فَقَبِلْتَ مِنْهُ، وَ مَا أَنَا بِأَظْلَمِ مَنْ تَابَ إِلَيْكَ فَعُدْتَ عَلَيْهِ.
أَتُوبُ إِلَيْكَ فِي مَقَامِي هَذَا تَوْبَةَ نَادِمٍ عَلَى مَإ؛--ّّ فَرَطَ مِنْهُ، مُشْفِقٍ مِمّا اجْتَمَعَ عَلَيْهِ، خَالِصِ الْحَيَاءِ مِمّا وَقَعَ فِيهِ.
عَالِمٍ بِأَنّ الْعَفْوَ عَنِ الذّنْبِ الْعَظِيمِ لَا يَتَعَاظَمُكَ، وَ أَنّ التّجَاوُزَ عَنِ الْإِثْمِ الْجَلِيلِ لَا يَسْتَصْعِبُكَ، وَ أَنّ احْتِمَالَ الْجِنَايَاتِ الْفَاحِشَةِ لَا يَتَكَأّدُكَ، وَ أَنّ أَحَبّ عِبَادِكَ إِلَيْكَ مَنْ تَرَكَ الِاسْتِكْبَارَ عَلَيْكَ، وَ جَانَبَ الْإِصْرَارَ، وَ لَزِمَ الِاسْتِغْفَارَ.
وَ أَنَا أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِنْ أَنْ أَسْتَكْبِرَ، وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ أَنْ أُصِرّ، وَ أَسْتَغْفِرُكَ لِمَا قَصّرْتُ فِيهِ، وَ أَسْتَعِينُ بِكَ عَلَى مَا عَجَزْتُ عَنْهُ.
اللّهُمّ صَلّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ هَبْ لِي مَا يَجِبُ عَلَيّ لَكَ، وَ عَافِنِي مِمّا أَسْتَوْجِبُهُ مِنْكَ، وَ أَجِرْنِي مِمّا يَخَافُهُ أَهْلُ الْإِسَاءَةِ، فَإِنّكَ مَلِيءٌ بِالْعَفْوِ، مَرْجُوٌّ لِلْمَغْفِرَةِ، مَعْرُوفٌ بِالتّجَاوُزِ، لَيْسَ لِحَاجَتِي مَطْلَبٌ سِوَاكَ، وَ لَا لِذَنْبِي غَافِرٌ غَيْرُكَ، حَاشَاكَ
وَ لَا أَخَافُ عَلَى نَفْسِي إِلّا إِيّاكَ، إِنّكَ أَهْلُ التّقْوَى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ، صَلّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ، وَ اقْضِ حَاجَتِي، وَ أَنْجِحْ طَلِبَتِي، وَ اغْفِرْ ذَنْبِي، وَ آمِنْ خَوْفَ نَفْسِي، إِنّكَ عَلَى كُلّ شَيْءٍ قَدِيرٌ، وَ ذَلِكَ عَلَيْكَ يَسِيرٌ، آمِينَ رَبّ الْعَالَمِينَ.
|
خدايا سه خصلت مرا از مسئلت تو باز مىدارد و يك خصلت مرا بر آن برمىانگيزد: |


اي خداي مهربان من ، دوباره توبه ميكنم ، ولي نه از گناه خويش بلكه از نيايشم ، از عبادتم ، توبه از دعاي خويش و توبه ميكنم من از نماز خويش اي خدا .
از آن نماز خسته ام كه دل به صد هوا دويد و در حضور مهربان تو ناز صد نگار را كشيد و عشق را نديد، ازآ ن نماز اي خدا توبه ميكنم.
از آن قنوت هم اي خداي مهربان كه كردم از تمام آسمان لطف تو طلب ، سكه اي و مركبي و خانه اي براي خويش و بود در كنار من كسي كه خسته و گرسنه بود و هم غريب هيچ ياد از او نكرد اين دلم........ خدا از آن قنوت توبه ميكنم.
از آن ركوع از آن سجود از آن دو چشم پر ز خواب از آن نماز بي صواب از آن دعاي حبس گشته در حباب زندگي ، نه بندگي .اي خدا ، من از نماز خويش توبه ميكنم .
خداي من ، خداي مهربان من ، و توبه ميكنم از آن گرسنگي و تشنگي ز روزه ام ، نبود آنچه خواستي نبود در سزاي تو و يا نبود لحظه لحظه اش براي تو . در آن بهار عشق و بارش بهانه هاي بخششت به روي شاخ و برگ هاي خاك خورده ي دلم فقط قرار بود كه خويش را به زير بارشش سپارم و دگر تو كار خود كني ولي به زير سقف دلسپرده هاي اين جهان پست و خسته جستم و چه زود جمع كردم از چهار سوي خويش را مباد تا كه قطره اي مرا تر از لطافت بهشت بي رياي عاشقان كند .مرا ببخش اي خدا كه باز توبه ميكنم .
ولي خداي مهربان ، فقط همين دو قطره اشك را ز من پذير كه هست اين دو قطره اشك هستي ام ، نيايشم ، بهانه اي براي بخششم ، هديه اي براي پيشگاه تو نبود جز همين دو قطره اشك سرد جاري از دو گونه ام .
مرا ببخش اي خدا از اين دو قطره اشك نيز توبه ميكنم .

خداوندم . پروردگارم . سرورم . برای گناهانم، بخشنده ای بزرگوار تر از تو و برای خطایایم ، پوشنده ای برتر از تو نمی یابم ، که عمل زشتی را به نیکی ای والا تر مبدل نماید ... خداوندی جز تو نمی یابم . خدایی فقط شایسته توست . پاک و منزهی . تو را ستایش می کنم و شکر بی مقدارم را به درگاه با عظمتت ارزانی می دارم . من به خویش ستم کردم ... و گمان کردم که بیان ایمانم به تو ، بار سنگین مسئولیت آن را از من باز می دارد... اما چنین نیست . تو ایمان مرا امتحان نمودی و من بازنده بودم ... و حال این چنین زار به در گاهت آمده ام و یاوری جز تو ندارم که به او پناه برم . گرچه شرمسارم و روی آمدن ندارم . اما چه کنم که تو بزرگی و امین . پس باز به تو پناه می برم . تویی که مرا همان اول بار آفریدی و سخن گفتنم آموختی و تربیتم کردی و آرامشم دادی . همه نیکویی ها از جانب تو به من می رسد ... پس باز به همین سرا روی می آورم که همین جا مرا آرام می سازد

گاهي وقتا خيلي دلت مي گيرد . آنقدر كه نمي تواني نفس بكشي .
گوشه اي مي شيني ، دست هايت را دور زانوانت حلقه مي كني ، چشم هايت را مي بندي سرت را به ديوار تكيه
مي زني و ...اما نمي شود . مي خواهي خودت را خالي كني ... راه مي روي ، شعر مي خواني ...انگار بغضي هزار
ساله گلويت را گرفته است . دست هايت عرق كرده اند ، هيچ كس نيست . آن لحظه هيچ كس به دردت
نمي خورد . يعني اصلاً حوصله ي كسي را نداري . دلت بدجور شكسته است ... بلند مي شوي ، دستت را به
ديوار مي گيري تا نيفتي . دوست داري به طرفش بروي ، اما ... رويت نمي شود . خيلي حرفها داري كه به او
بگويي حرفهايي كه جز او به هيچ كس نمي شود گفت ، يعني فقط بايد به او گفت ...اما رويت نمي شود .
آخر با چه رويي مي خواهي بروي . خيلي وقت است به سراغش نرفته اي ...يعني اصلاً يادش نبودي ... پيش تر
، گاهي از كنارش رد مي شدي و اگر دست مي داد سلامي هم مي كردي اما حالا ... فقط خجالت مي كشي و
نگاهش مي كني . يعني جوابت را مي داد ؟؟؟ آرام سرت را بلند مي كني و آهسته صدايش مي زني . اما ... او آن
جا است . قبل از اينكه صدايش بزني . قبل از اين كه تو لب واكني . و باز مثل هميشه مهربان نگاهت مي كند
. گرچه تو نگاهش را نمي بيني ، اما حس مي كني . بغضت وا مي شود . و اشك هايت گونه ها ، چشم ها و دهانت
را خيس مي كنند . به تو نزديك است ، خيلي نزديك ، دستت را مي گيرد . و تو ديگر ... تو ديگر خودت نيستي ،
ديگر من قبلي نيستي . تازه شده اي . اشك ها امانت نمي دهند ... دست هايت مي لرزد ... هق هقت سكوت
تيره ي اتاق را شكسته است . نگاه مي كني به رويت لبخند مي زنند و او هم ... و تو فقط مي خواهي از ته دلت
فرياد بزني :
خدايا !
خيلي دوستت دارم
